تبلیغات آدور
بنا نمیشود زمان
بر این ویرانگی
خودش بود
ریخت
ریختم
نیست
کسی جمع نمیکند
آوار بودناش را
بودنم را

آخرخرابم کردی
همین حالا
باران
***********
پن:
خودش/ دیوانگی؛ بهونهایست برای رنج نبودن!
نگران نیستی، آنقدر كه بگویی چرا خرابی از نگفتن.
راستی فاصله هم فصل است؟ فصلاش چند ماه است؟
خواستی كه بگویی و شنیدم، حالا كه میآمدم هیچ نگفتی.
منتظرم باش،میخواهم بیایم و بگویی. فردا اگر نشد فردایی دیگر.
خودم/ گرم است آفتاب بعد از باران. كمتر از ۳ساعت فاصلهی باران تا آفتاب است.
او/ دیگه چه خبر؟
حرف بزن!

خرابم میکنی آخر
پاییزی
که رقص شاخهها را
بی برگ میخواهد
پن: دلیل برای بودن؛ فراوان! پس نیستم، چون برفی در
هوای آفتابی.

دریغ از گفتن واژههایی که بسا دوست داری بگویی و دیگرانی
را که منتظر شنیدناش هستند، نمیبینی.
حال واژهای به تصدیق و تعریف یا ناراحتی و تنفر. خویش هم
میشوی تقاضاهای دیگران با مردد بودنت. یا شایدم میگویی
اما چیزی را که میخواستی نمیبینی.
راضی نیستی اما چنان در اینگونه بودن میمانی، که میشکنی.
دیریست که در خواستن و توانستناش فرو رفتهام.
باشد تا اموراتمان بگذرد!
پن: شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
.......

آخر/ زیستن، برای ساختن مرگ است. ساختم! ساختی؟ ساخت!
وقتی که قرار است به هر جا که سر میزنی گیجتر شوی باید
که درنگ نکنیو بروی. هر جا، غیر از آنجا که هستی.
میانه/ هوای منو داشته باش! این طوری سرد نباش. همهاش که
الان نیست، حداقل میتونیم دوستای خوبی باشیم، مگه نه؟
حتا اگه اولینو آخرین دفعهای است که همو میبینیم.
این را نگاههای دانشجویان موقع امتحان میگوید.
اول/ این قدر دوری که گویی قرار بر فرار است. خوب نمیخواهی، نیا.
اما یادت باشه مرا عادتهای مدامی است با تو! صبر کردمو میکنم.
نگی نگفتم ها! بیا.
شستن میخواهد لایه لایهی بودنم، ببار باران.
پن: . . .

گریهی برف بر گونههایت
شادی مضاعفیست
در این نامنتهای اشک ریختن
آفتاب که میآید بیرون
نقش برف را چگونه
پنهان خواهی کرد؟
پن: تصویری نیست یا نقش نبسته در ذهن، اما تو باور نکن.

میگوید: پس چرای نمیآی؟ منتظرن.
پرسیدم: تو این وسط چه کارهای!؟
گفت: آخه من گرسنهام!
گفتم: . . .
پ ن: انسان شناخته میشود، اگر حرف بزند! رفتم به خاطر دل خالیاش!
