تبلیغات
آدور - پست های بهمن 1386


آدور


آوار
دوشنبه 29 بهمن 1386

بنا نمی­شود زمان

بر این ویرانگی

خودش بود

ریخت

ریختم

نیست

کسی جمع نمی­کند

آوار بودن­اش را

بودنم را




- مجتبی مطهری‌نژاد - دوشنبه 29 بهمن 1386 - 10:02 ق.ظ

بهونه
پنجشنبه 25 بهمن 1386

آخرخرابم کردی
همین حالا
باران

***********

پ‌ن:

خودش/ دیوانگی؛ بهونه‌ایست برای رنج نبودن!
       نگران نیستی، آن‌قدر كه بگویی چرا خرابی از نگفتن.
       راستی فاصله هم فصل است؟ فصل‌اش چند ماه است؟
       خواستی كه بگویی و شنیدم، حالا كه می‌آمدم هیچ نگفتی.
       منتظرم باش،می‌خواهم بیایم و بگویی. فردا اگر نشد فردایی دیگر.

خودم/ گرم است آفتاب بعد از باران. كمتر از ۳‌ساعت فاصله‌ی باران تا آفتاب است.

او/ دیگه چه خبر؟
    حرف بزن!




- مجتبی مطهری‌نژاد - پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 01:02 ق.ظ

شاخه
دوشنبه 22 بهمن 1386

خرابم می­کنی آخر

پاییزی

که رقص شاخه­ها را

بی برگ می­خواهد

 

 

پ­ن: دلیل برای بودن؛ فراوان! پس نیستم، چون برفی در

       هوای آفتابی.

 




- مجتبی مطهری‌نژاد - دوشنبه 22 بهمن 1386 - 03:02 ق.ظ

نخواستن یا نتوانستن؟
شنبه 20 بهمن 1386

دریغ از گفتن واژه­هایی که بسا دوست داری بگویی و دیگرانی

را که منتظر شنیدن­اش هستند، نمی­بینی.

حال واژه­ای به تصدیق و تعریف یا ناراحتی و تنفر. خویش هم

می­شوی تقاضاهای دیگران با مردد بودنت. یا شایدم می­گویی

اما چیزی را که می­خواستی نمی­بینی.

راضی نیستی اما چنان در این­گونه بودن می­مانی، که می­شکنی.

دیری­ست که در خواستن و توانستن­اش فرو رفته­ام.

باشد تا امورات­مان بگذرد!

 

پ­ن: شراب تلخ می­خواهم که مرد افکن بود زورش

       .......

 

 

 




- مجتبی مطهری‌نژاد - شنبه 20 بهمن 1386 - 03:02 ق.ظ

از آخر؛ زیستن
سه شنبه 9 بهمن 1386

آخر/ زیستن، برای ساختن مرگ است. ساختم! ساختی؟ ساخت!
        وقتی که قرار است به هر جا که سر می‌زنی گیج‌تر شوی باید
        که درنگ نکنی‌و بروی. هر جا، غیر از آن‌جا که هستی.

میانه/ هوای من‌و داشته باش! این طوری سرد نباش. همه‌اش که
          الان نیست، حداقل می‌تونیم دوستای خوبی باشیم، مگه نه؟
          حتا اگه اولین‌و آخرین دفعه‌ای است که هم‌و می‌بینیم.
          این را نگاه‌های دانش‌‌جویان موقع امتحان می‌گوید.

اول/ این قدر دوری که گویی قرار بر فرار است. خوب نمی‌خواهی، نیا.
        اما یادت باشه مرا عادت‌های مدامی است با تو! صبر کردم‌و می‌کنم.
        نگی نگفتم ها! بیا.
        شستن می‌خواهد لایه لایه‌ی بودنم، ببار باران.

پ‌ن: . . .




- مجتبی مطهری‌نژاد - سه شنبه 9 بهمن 1386 - 03:01 ق.ظ


یک لیوان.../۳
جمعه 5 بهمن 1386

از خجالت آب شد

برف

وقتی کویر

بوسیدش




- مجتبی مطهری‌نژاد - جمعه 5 بهمن 1386 - 06:01 ق.ظ

یک لیوان.../۲
پنجشنبه 4 بهمن 1386
 

گریه­ی برف بر گونه­هایت

شادی مضاعفی­ست

در این نامنتهای اشک ریختن


آفتاب که می­آید بیرون

نقش برف را چگونه

پنهان خواهی کرد؟

پ­ن: تصویری نیست یا نقش نبسته در ذهن، اما تو باور نکن.




- مجتبی مطهری‌نژاد - پنجشنبه 4 بهمن 1386 - 03:01 ق.ظ


یک لیوان.../۱
سه شنبه 2 بهمن 1386

  می‌گوید: پس چرای نمی‌آی؟ منتظرن.

  پرسیدم: تو این وسط چه کاره‌ای!؟

  گفت: آخه من گرسنه‌ام!

  گفتم: . . .

 

  پ ن: انسان شناخته می‌شود، اگر حرف بزند! رفتم به خاطر دل خالی‌اش!




- مجتبی مطهری‌نژاد - سه شنبه 2 بهمن 1386 - 10:01 ق.ظ
Desined By Mohamad + Alireza