تبلیغات آدور
مسافر میشوی
باور کن
قدم به قدم
سلامی دوباره
میخواهد بهار
یادت میماند؟
پن: مسافرت؛ استراحت میدهی به نوشتن،
میگذاری این بار بنویسد بر خودت و بودنات شاید!

گفتن
نگفتن
میترسی
از آنچه کردهای
که نمیدانستی چه میکنی
...
ومیمانی در پیش آمدنشان
حالا که سالها گذشته
همهی اشتباههایت
میشود او
همانی که دوستاش داری
...
نه! بد انتخاب نکردهای
عالیست
حقات همین است
- از اول بود-
فرار از دوست داشتنیهایت
مگر میشود؟
نه!
...
تو اسیر دریا شدهای
چشمانات را باز کن
قشنگتر از او چیزی برای دیدن نیست
هنوز کو تا دریا را بگردی.
پن: به چشمانت وقتی اعتماد میکنی که در
طوفان هم، باز هستند. چون باور کردهاند
بودن و خواستناش را.

نقاشی میکنم تو را
با کاغذ و قلم
نقش نمیبندد
اینجا که نه!
هرجا که فکرش را بکنی
چرا؟
استخاره در بودنات
کاش دست من بود
کاش دست خودت
نگفتی قرار است کسی استخاره کند
حالا که تب داری
چه فایده
میگویی؟
دوستداری
میلنگی
کجایی
مواظب باش
