تبلیغات آدور
نکش این نقش را
نساز مجسمه
من
در نشانههای رفتنات
اینها که میخواهی شدم
نترسان
میترسم
از این نقشهایی که
بدون تو میمانم
پن: تعطیلات!

فرداهایم زیاد شدن
به خوابم كه نمیآیی
فردای آن همهاش خوابم
پن: جان بیجمال جانان میل جهان ندارد
...

شمالیترین لهجهی دنیا میشوم برایت
بخند
دریا
پن: دلتنگیست!


مسافر آرزوهایت میشوم
بلیط لطفاً
...
الماس نگاهت
بُرید
آرزوهایم را از آسمان
...
هوایی شدهام
سر و سنگ
چقدر نزدیكاند
آدم میشوم
***
پن: هدیهی نوروزی

مسافر میشوی
باور کن
قدم به قدم
سلامی دوباره
میخواهد بهار
یادت میماند؟
پن: مسافرت؛ استراحت میدهی به نوشتن،
میگذاری این بار بنویسد بر خودت و بودنات شاید!

گفتن
نگفتن
میترسی
از آنچه کردهای
که نمیدانستی چه میکنی
...
ومیمانی در پیش آمدنشان
حالا که سالها گذشته
همهی اشتباههایت
میشود او
همانی که دوستاش داری
...
نه! بد انتخاب نکردهای
عالیست
حقات همین است
- از اول بود-
فرار از دوست داشتنیهایت
مگر میشود؟
نه!
...
تو اسیر دریا شدهای
چشمانات را باز کن
قشنگتر از او چیزی برای دیدن نیست
هنوز کو تا دریا را بگردی.
پن: به چشمانت وقتی اعتماد میکنی که در
طوفان هم، باز هستند. چون باور کردهاند
بودن و خواستناش را.

نقاشی میکنم تو را
با کاغذ و قلم
نقش نمیبندد
اینجا که نه!
هرجا که فکرش را بکنی
چرا؟
استخاره در بودنات
کاش دست من بود
کاش دست خودت
نگفتی قرار است کسی استخاره کند
حالا که تب داری
چه فایده
میگویی؟
دوستداری
میلنگی
کجایی
مواظب باش

بنا نمیشود زمان
بر این ویرانگی
خودش بود
ریخت
ریختم
نیست
کسی جمع نمیکند
آوار بودناش را
بودنم را

آخرخرابم کردی
همین حالا
باران
***********
پن:
خودش/ دیوانگی؛ بهونهایست برای رنج نبودن!
نگران نیستی، آنقدر كه بگویی چرا خرابی از نگفتن.
راستی فاصله هم فصل است؟ فصلاش چند ماه است؟
خواستی كه بگویی و شنیدم، حالا كه میآمدم هیچ نگفتی.
منتظرم باش،میخواهم بیایم و بگویی. فردا اگر نشد فردایی دیگر.
خودم/ گرم است آفتاب بعد از باران. كمتر از ۳ساعت فاصلهی باران تا آفتاب است.
او/ دیگه چه خبر؟
حرف بزن!

خرابم میکنی آخر
پاییزی
که رقص شاخهها را
بی برگ میخواهد
پن: دلیل برای بودن؛ فراوان! پس نیستم، چون برفی در
هوای آفتابی.
